شهر آشوب مازندراني وغيره از روات در ملل و نحل و مثالب الصحابه (جلد دوم خطي از كتاب المناقب اين شهر آشوب است كه متاسفانه هنوز به چاب نرسيده نقل ميكند:
عبدالمطلّب را كنيزي بود حبشيه بنام صهّاك، كه بعضي از اشتران وي را مي چرانيد، و چون بدكاره و فاحشه بود، روزي غلامي بنام نفيل با نضله بن بني هاشم و هشت نفر ديگر در چراگاه به صهّاك رسيدند و با او درآويختند.
بعد از مدتي(از 10 نفر و صهّاك) پسري بدنيا آمد، صهّاك او را خطّاب (پدر عمر) نام نهاد و اغلب نزد باديه نشينان بود تا بحّد رشد وبلوغ رسيد. روزي خطاب در جواني شيطان او را وسوسه كرد با مادر بدكاره اش(صهّاك) جمع ميشود. صهّاك از فرزندش (خطّاب) حامله گشت و دختري زائيد در فنداقه پشمي پيچيد و او را در مزيله اي انداخت، هشام ابن مغيره ابن وليد از آنجا مي گذشت آواز آن دختر ناپاك زاده در مزبله را شنيد، بر او رحم كرده بر خانه آورد و تربيتش نمود، او را حنتمه نام نهاد.
چون بر سر حدّ بلوغ رسيد روزي خطّاب (پدر نامشروعش) را نظر بر او (دخترش، حنتمه) افتاد به او اظهار عشق نمود و او را از هشام بن مغيره به نكاح طلبيد بعد از رواج، عمر بن خطّاب(لع) از ايشان بدنيا آمد.
?) صهّاك هم مادر خطّاب است هم همسر خطّاب!
?) حرام زاده بود (از 10 پدر و يك فاحشه) و هم پدر عمر(لع) وهم دائي عمر(لع) مي باشد چون كه خطّاب وحنتمه (مادر عمر) از يك رحم (صهّاك) مي باشد!
?) حنتمه: دختر صهّاك است چون از رحم وي بوده وهم نوه صهّاك است بجهت اينكه دختر خطّاب و خطّاب پسر صهّاك است و هم مادر عمر(لع) است وهم خواهر عمر(لع) چون حنتمه و عمر از يك پدر(خطّاب) هستند و عمّه عمر نيز ميباشد چون هر دو(خطّاب وحنتمه) از يك رحم (صهّاك) مي باشد!







